سلام ؛
الآن ميخوام دربارهي كرد و زبان كردي بنويسم .
مطالبي كه ميخوام بنويسم از كتاب « آواشناسي و دستور زبان كردي (( نوشتهي دكتر علي رخزادي)) برداشت شده كه البته خود دكتر رخزادي هم از منابع ديگري استفاده كرده كه من هم تمام منابع رو ذكر ميكنم ؛
زبان كردي در آينهي تاريخ
زبان كردي امروزه بازمانده و تطور يافتهي زبان باستاني « مادي » است و مردم كرد ، فرزندان و بازماندگان مادها هستند محل سكونت و استقرار قوم ماد و حوزهي جغرافيايي زبان مادي بر اساس تاييد تاريخ و اقرار پژوهشگران ، بخشهاي وسيعي از خاورميانه با نقطهي مركزي مناطقي بوده است كه امروز كردها در آن ساكن هستند و به زبان تحول يافته و بازماندهي اجدادي خويش يعني زبان كردي با گويشهاي متنوع ، با گويشهاي متنوع آن تكلم ميكنند .
پژوهشگران چه ميگويند ؟
ـ بعضي از دانشمندان را عقيده بر چنانست كه گاثهي زرتشت به زبان مادي است و نيز برخي بر آنند كه زبان كردي كه يكي از شاخههاي زبان ايراني است از باقيماندههاي زبان مادست .
( سبك شناسي بهار، ج 1 ، ص 5 )
ـ طوايف كرد يدون ترديد از آن مردمياند كه از روزگاران قديم در سرزمين خود كه بخشي از ايران است ، جاگير بودهاند و گاهي دامنهي چراگاه و خيمه و خرگاه خود را تا دشتهاي لرستان و كوهكيلويه و سواحل خليج فارس ميگستردهاند و زبان و آداب آن مردم يكي از ديرينه ترين زبان وآداب ايراني است و شعر كردي يكي از اقسام پنج هجايي قديم است و لغات آن قوم نيز يكي از شاخههاي زبان ايراني است و گزنفون نويسندهي يوناني در كتاب خود ( بازگشت دههزار يوناني ) «401 – 400 ق.م » از اين مردم نام برده است و در كتيبههاي پادشاهان آشور هم ذكري از مردم «كردو» رفته است و در كتاب پهلوي « شهرهاي ايران » نيز ذكر « كوهياران كردو » كه همين كردان باشند آمده است …
ـ طبري و ابن خردابه و اصطخري به تفصيل از آنان نام بردهاند « كردو » به فتح كاف و زيادت واو به زبان آشوري به معني مقاتل و شجاع آمده است و در يكي از كتيبههاي سرجون ملك آشور كه به خط ميخي آشوري است لغت « كردو » يا « كاردو » به همين معني استعمال شده است . و بعيد نيست لغت « گُرد » به معني شجاع نيز از همين اصل باشد .
( سبك شناسي بهار ، ج1 ، به نقل از اصطخری
فصل فارس- طبري ج 2 سامانيان ، تاريخ اللغات
الساميه تاليف دكتر اسرائيل طبع مصر ص 45 س6 )
ـ مينورسكي و مارّ با اينكه در مورد مبدا نژادي كردها دو عقيدهي مختلف دارند اما به نتايج تقريبا مشابهي رسيدهاند . حداقل از ديد هر دو محقق سهم مديها ( مادها ) در تكوين نژادي كردها مسلم به نظر مي رسد .
( كرد و كردستان ، واسيلي نيكيتين ، ص 58 ، ترجمه محمد قاضي )
ـ مينورسكي بر اين عقيده است كه تمام لهجههاي بازمانده در زبان كردي از زبان پايه قديم و نيرومندي نشات كردهاند و آن زبان مادي است .
( مينورسكي ، به نقل از كردها ، تركها ، عربها ص 13 ، سيسيل جي.ادموندز ، ترجمه يونسي )
ـ پروفسور سايس ميگويد : مادها عشاير كرد بوده و در شرق ( يعني غرب ايران امروز ) سكونت داشتهاند و ولايات آنها تا جنوب بحر خزر ادامه داشته و زبان آنه آريايي و از نژاد خالص آريايي هستند . ( كرد و كردستان به نقل از تحفهي ناصري ، ص 19 )
ـ دار مستتر مستشرق فرانسوي ، زبان كردي را مشتق از زبان مادي ميداند .
( تحفهي ناصري ص20 )
ـ هواردت و دارمستتر بر اين عقيدهاند كه زبان مادها همين زبان كردي مكري بوده است .
( تاريخ مردوخ ، ص 41 به نقل از تحفهي ناصري )
ـ سيسيل جي ادموندز مي گويد : به گمان من بنا بر جهات وموجبات جغرافيايي و زبانشناسي ميتوان گفت كردهاي امروزي نمايندگان مادها و سومين سلطنت بزرگ شرق هستند .
( كردها ، تركها ، عربها ، ص 13 )
ـ با معرفي سرزمين تاريخي ماد و ذكر 12 ناحيهي جغرافيايي اصلي استقرار مادها ، دو بخش مركزي سرزمين ماد را سراسر اراضيي ك ه از درياچهي اروميه تا بخشهاي علياي رود دياله ممتد بود يعني ناحيهي شهرهاي كنوني مياندوآب و بانه و سليمانيه و زهاب و سنندج و بخش علياي رود دياله آنچه در مثلث شهرهاي كنوني زهاب ، سنندج و سليمانيه قرار دارد معرفي ميكند .
( تاريخ ماد ، ص87 ، ا.م.دياكونوف ، ترجمه كريم كشاورز )
از مجموعه آراء پژوهشگران و بر اساس ويژگيهاي معتبر زبان شناسي ، اين امر مسلم ميگردد كه زبان كردي يك زبان مستقل و مورد تاييد علم زبانشناسي است و اطلاق عنوان «لهجه» در عرف عامه بر اين زبان كه خود داراي گويشها و گونهها و لهجههاي متعددي است و در حوزهي جغرافيايي ئسيعي با دهها ميليون نفر گويشور گسترش دارد ، ناشي از عدم آگاهي به ويژگيها و تعريف زبان از نظر علم زبان شناسي است .
معني ولم كه البته به نظر من احتياجي به معني كردن نداره :
پريشانم پريشانم ، مرا رها كن !
دچار درد پنهانم ، مرا رها كن !
مرا بادردم آشنا كرد نكردي
ستمگر به فكر درمانم ، مرا رها كن !
مرا رها كن تا كسي به در من پي نبرد
دو سه روزي كه اينجا مهمانم ، مرا رها كن !
كسي مرا دعوت نكرد خودم به مهماني آمدم
از كار خودم پشيمانم ، مرا رها كن !
اين سراي سرد و گرم مانند حمام است
كيسهاي در شانهام بكش ، مرا رها كن !
ساخت من از فولاد و سنگ نيست
هفت ، هشت تكه استخوانم ، مرا رها كن !
ميدانم تنم نصيب مور و مار است
نه مورم نه سليمانم ، مرا رها كن !
زندگي تا آخر به كام كسي نميگردد
نه درويش و نه سلطانم ، مرا رها كن !
از واويلاي دل هر شب
سرشك غم بر دامانم روان است ، مرا رها كن !
خرابات خيالت مرا از خود بيخود كرد
عقل و ايمانم از دست ميرود ، مرا رها كن !
از بادهي تلخ جام زندگاني
دمي مست و غزل خوانم ، مرا رها كن !
تو مرا مانند قيس ثاني آوارهي
سحراي خيال كردي ، مرا رها كن !
فصل بهار و موسم باغ گذشت
به فكر لرز زمستانم ، مرا رها كن !
از آن ميترسم كه كار به فرياد بكشد
كسي به آه و افغان من توجهي نكند ، مرا رها كن !
مرا رها مي كني يا رحمي به حال من نميكني
تنم را براي من به زنداني تبديل كردي ، مرا رها كن !
به ارواح شرف سوگند كه دايم
ملول مرگ وجدانم ، مرا رها كن !
شرف كشته شد و وجدان جوانمرگ
از بي وجداني حيرانم ، مرا رها كن !
اي دوست از كدام دشمن شكايت كنم
كه دوست قاتل جان من بود ، مرا رها كن !
مرا رها كن ! وگرنه فردا در محشر رهايت نميكنم
تو مرا خوار زمانه كردي ، مرا رها كن !
تو « شامي » را بي سر و سامان كردي
به مولا قسم كه خودم خوب ميدانم ، مرا رها كن !
سلام ؛
اينم يكي ديگه از شعرهاي « شامي » كه من خيلي دوس دارم :
ولم كه
پهريشانم پهريشانم ولم كه
دوچار دهرد پنهانم ، ولم كه !
وه دهردم ئاشنا كردي نهكردي
ستهمگهر فكر دهرمانم ، ولم كه !
ولم كه تا نهوهيت كهس پهي وه دهردم
دو سه روژي كه مهمانم ، ولم كه !
نهگرت كهس دهعوهتم خوهم بيمه مهمان
وه كار خوهم پهشيمانم ، ولم كه !
حهمامه ئي سراي سهرد و گهرمه
بساو كيسهيي وه ناو شانم ، ولم كه !
نه ساخت من وه فولاده نه وه سهنگ
ههف ههشت ده تيكه سوقانم ، ولم كه !
تهنم زانم نهسيبِ مور و ماره
نه مورم نه « سليمانم » ، ولم كه !
وه كامِ كهس نيهگهردد چهرخ تا سهر
نه دهرويشم نه سولتانم ، ولم كه !
وه واويلاي دل ههر شو رهوانه
سرشك غهم وه دامانم ، ولم كه !
خهرابم كرد خهرابات خهيالت
وه دهس چود عهقل و ئيمانم ، ولم كه !
وه بادهي تهلخ جام زندهگاني
دهمي مهست و غهزهل خوانم ، ولم كه !
وه سهحراي خيال چون قهيس ثاني
تو كردي ويل و ويلانم ، ولم كه !
گوزهشت فهسل بههار و موسم باغ
وه فكر لهرز زمسانم ، ولم كه !
له وه ترسم بكيشد كار وه هاوار
نهكهي كهس گوش وه ئهفغانم ، ولم كه !
ولم كهيد يا نيهكهيد رهحمي وه حالم
تهنم كردي وه زندانم ، ولم كه !
وه ئهرواح شهرهف سوگند كه دائم
مهلول مهرگ وجدانم ، ولم كه !
شهرهف كوشياد و وجدان جوانه مهرگ بي
وه بي وجداني حهيرانم ، ولم كه !
وه كام دوشمهن بووهم ئي دوس شكايهت ؟
كه دوس بي قاتل گيانم ، ولم كه !
ولم كه ! ول كهرت نيم سوب له مهحشهر
تو كردي خار دورانم ، ولم كه !
تو كردي بي سهر و سامان « شامي »
وه مهولا خوهم قهشهنگ زانم ، ولم كه !
×××××××××××××××××
البته بعضي جاها مجبور شدم به خاطر راحت خوانده شدن از رسم الخط فارسي استفاده كنم مثل « دوسي روژي … » كه « دو سه روژي … » نوشته شده كه دليل اولش اونيه كه گفتم و دليل دومشم به خاطر نداشتتن فونت كرديه چون اون « ي » توي « دو سي روژي … » بايد يه هفت كوچيك روش باشه . راستي معنيش رو هم بعدا مي نويسم چون خيلي زياد ميشه .
سلام ؛
قبل از هر چيز توی ضربالمثل قبلی معنی چقچقه اشتباه بود که تصحيحش کردم .
الآن ميخوام يه شعر از يه شاعر خوب كرمانشاهي كه من علاقهي زيادي بهش دارم براتون بنويسم يعني « شامي كرماشاني » . كتاب « چهپكه گول » شامي تقريباً اولين برخورد جدي من با شعر كردي بود و شايد علاقهي بيش از حد من به او هم به همين دليل باشه .
شامي كه اسم اصلي او « شاهمراد مشتاق » بود حدود هفتاد سال پيش در كرمانشاه متولد شد سه ساله بود كه به بيماري آبله دچار شد و به علت اين بيماري هر دو چشمش كور شد ، خودش ميگويد:
ههنوز نهشناسوم چهپ و راس دهست
دهست جههاندار جههان بينم بهست
او در كودكي پدر و مادر خود را از دست داده و توسط زن عمويش به خانهي حاج امان الله معتضدي برده ميشود و زير نظر او بزرگ مي شود .
وقتي بزرگ ميشود از خانهي حاج امان الله بيرون آمده و كاري براي خود دست پا ميكند ، او چاي و پارچه و … را از قصر شيرين به كرمانشاه ميآورد و در آنجا مي فروشد كه بارها وقتي با امنيهها برخورد ميكرده آنها را با چند سخن و شعر زيبا دست به سر كرده و از شر آنها خلاص ميشد .
شعر او آكنده از درد و رنج مردم آن زمان است و بسياري از دردهاي اجتماعي زمان خود را در شعرهايش بيان ميكند .
و اين هم اتوبيوگرافي شعري شامي :
روژي كه من بيم وه مادهر پهيدا
قومان وه شادي وهقت بي بون شهيدا
شوكر خوداوهند وه جا هاوردهن
جهشني وه شادي من بهرپا كردهن
شهو يازدههوم ساعهت كردهن خوهش
ناو بهنده نان « شامي » ستهم كهش
تا من وارد بيم وهي مينهت سهرا
وهي دونياي دو رهنگ پر وه ماجهرا
ههنور نهشناسوم چهپ و راس دهست
دهست جههاندار جههان بينم بهست
سه سال و نيمه طفل خوار و زار
مادهرم وه دهرد سهختي بي دوچار
شهش ماه تمام وه بان جا بي
عاقبت دهواي دهردش فهنا بي
من مهنم ئهراي جهفاي زهمانه
پهي تير تهءنهي خويش و بيگانه
له بهعد از ده سال فهوت مادرم
خاك يهتيميش رشياده سهرم
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
معني :
روزي كه من از مادر زاده شدم
فاميلها نزديك بود از شادي ديوانه شوند
شوكر خداوند را به جاي آوردند
و جشني را به خاطر شادي تولد من بر پا كردند
شب يازدهم به شادي پرداختند
و مرا شامي ستم كش ناميدند
تا من وارد اين محنت سرا شدم
به اين دنياي دو رنگ پر از ماجرا
هنوز دست چپ و راست خودم را نميشناختم
دست جهاندار جهانبينم را بست
سه سال و نيمه و طفلي كوچك بودم
كه مادرم به درد سختي دچار شد
شش ماه تمام روي رخت خواب بود
عاقبت تنها درمانش فناي او بود
من ماندم براي جفاي زمانه
براي تير طعنهي خويش و بيگانه
بعد از ده سال از فوت مادرم
خاك يتمي هم بر سرم ريخت
برای دومين بار ظرف مدت امشب سلام ؛ ( هی بگين کم مینويسی )
بالاخره فرصت شد که ما هم بلينکيم از کسانی هم که فراموش کردم معذرت میخوام و خواهش میکنم يادآوری کنن تا شايد عفو عمومی و لطف ما شامل حالشان شد و لينکيديمشون ( چقدر نوشتن اين کلمه سخت بود ) . تا بعد 
بعد از مدتها سلام ؛
اين چند مدت اخير که ننوشتم دو علت داشت يکيش اين بود که اينترنت نداشتم و دوم اينکه سرحال نبودم که اونم به خاطر نتيجهی کنکور بود که خيلی خراب کرده بودم و اصلا حوصلهی به قول سياوش چيز ديت کردن رو نداشتم .
تو اين مدت يه شعری که خيلی تو نظرم میاومد و اون شعريه که الان میخوام براتون بنويسم که خيلی غمانگيزه و من هر وقت با تنبور میخونمش يه حال عجيبی بهم دست میده و بارها اتفاق افتاده که وقتی تو يه جمعی نشستيم و من و داداشم اين آهنگ رو خونديم نصف بيشتر جمع به گريه افتادن البته جهت اطلاع هم بگم که آهنگش همون آهنگ معروف (( ای مطربی حهريفان دهم که به نهغمه خوهنين )) هستش اينم از شعر :
خهوهر باره پهپوله که رولهم ها وهکوره
خهوهر باره بزانم که دايم دهر عذابم
تو بيش وهو حال شوره مزگانی دهم چ جوره
خهوهر باری وه رولهم رولهی من ها وه کوره
پهپوله دی سواره بچودن لهی دياره
خهوهر باری وه رولهم شيوهی رولهم چ جوره
قهسهم وهی وهقت ديره وه گيرهی دايه پيره
پهپوله بی تهقصيره آخه روله اسيره
**********************************************
معنی :
ای قاصدک از فرزند دلبندم خبر بياور که کجاست
خبر بياور تا بدام زيرا هميشه در عذاب هستم
از آن شور و حال بگو مژدگانی بسياری خواهم داد
اگر خبر بياوری که فرزندم کجاست
قاصدک بر باد سوار شده است و قصد دارد از اين ديار برود
تا از رسم و شیوهی زندگانی فرزندم خبر بياورد
قسم به اين ديروقت و گريهی مادر پير
قاصدک تقصيری ندارد زيرا فرزند اسير است
***
البته هيچوقت ترجمهی اين شعر تاثير اصل شعر رو نداره ولی باز هم بد نيست .
*******************************************
اينم يه ضرب المثل کردی :
ئاسياو کار خوهی کهد چقچقه دنان خوهی شکنه
آسياب کار خود را میکند و چقچقه ( ماشينی که با آن درو می کنند و در هنگام درو دندانههای آن میشکند ) دندان خود را میشکند .
اين ضربالمثل بيشتر وقتی کاربرد دارد که تذکرهای بسيار تاثيری روی مخاطب نداشته باشد و او همچنان به کار خود ادامه دهد .
معنی شعر قبل :
کرمانشاه کرمانشاه شهری که با محبت نشانه گذاری شدهای
تو از پيرترين و کهنترين شهرهای ايرانی
قضا و بلا از تو دور باشد و هميشه جوان بمانی
اگر از باغهای سراب گورانی ( آواز کردی ) بخوانم
باربد از درون طاق طاق بستان جواب میدهد
و نکيسا آفرين بی حساب میگويد
از بالای کوه پراو بيستون ديده میشود
فرهاد از غم شيرين شبها بيدار می ماند
کرمانشاه کرمانشاه شهری که با محبت نشانه گذاری شدهای
مردمت از هر خانواده و قبيلهای با هم مانند قوم و خويشند
میگويند جام جم در سراب نيلوفر است
بيا تا سر و صدا و احوال روز محشر را ببينم
تا بدانی که چه کسی در روز محشر [روسياه ] میشود
اگر از روی کوه شاهو هو هو هو کنم
از بالای دالاهو صدای حقا حق میآيد
کرمانشاه کرمانشاه خاکت توتيای چشمانم
از تو نشان و نامم بلند و سربلند است
يادت چه در بيداری و چه در خواب از خاطرم نمیرود .
****************************************
يه چيزی که هميشه فکر من رو مشغول میکنه ضرب المثلهای کرديه که دارن نابود ميشن به همين خاطر سعی ميکنم از اين بعد از ضرب المثلهای کردی هم استفاده کنم و خواهش میکنم هر کس هم ضربالمثل کردی بلده با ذکر کاربردش اونها رو تو قسمت نظرات بنويسه يا برای خودم ميل کنه تا به اسم خودش اينجا بذارم .






