سلام ؛
این بار نوشتههای من یه مقدار متفاوتند چون این بار شعری که میخوام بنویسم با دفعههای قبل متفاوته ؛ البته خود شعر چیز خاصی نیست ولی گویندهش یه کمی فرق داره چون این بار میخوام یه شعر از خودم این جا بنویسم 
این شعر شاید به عبارتی اتوبیوگرافی من باشه البته این رو هم قبول دارم که شاید خیلی ضعیف باشه ولی خوب برای من یه ارزش خاصی داره و شاید دلیلش شروع شعر گفتن من به زبان کردیه ؛
شاید باور نکنید ولی دوستانم میدانند که من چند بیت اول این شعر را حدود چهار سال پیش گفتم البته اون موقع خیلی قصد ادامه دادن نداشتم ولی خوب توی این مدت هر چند وقت یه بار اتفاقات خاصی میافتاد که چند بیت دیگه به ذهنم میرسید و همینطور کم کم به ابیاتش اضافه میشد تا اینکه حدود یک هفته قبل وقتی که چند یبت آخر ( در مورد مرگ ) به ذهنم رسید احساس کردم دیگه بسه و بالاخره باید این شعر رو تموم کنم . البته ممکنه بعدها با اتفاق افتادن حوادث خاصی که روی زندگیم تاثیر بگذاره چند بیتی بهش اضافه کنم ( البته به ابیات میانی ) ولی مهم اینه که فعلا تموم شد و من خوشحالم .
من اینجا از همهی دوستان هم خواهش میکنم اگه ایرادی ، اشکالی ، چیزی توی این شعر میبینن حتما بهم بگن ؛ ممنون .
سی و دو سال بهعدْ ، سال سی و دو
بیس و پهنج روژ بهعدْ ، عید سال نو
من وه کرماشان هاتمه دونیا
ئهرای زندگیگ پر وه ماجهرا
خوهش بهختیم یه بی ههم بوگ ههم دالِگ
وه پشت سهرم بی دوعایان ههر دِگ
جور گشت منالیل چیمه مهدرسه
ئوره که ئوشن جی بهحث و دهرسه
وه ابتدایی ئهوهل شاگرد بیم
چیم راهنمایی وه دههمیش نویم
وه دهبیرستان ئازیز تو نهپرس
بیه باعث زوخ* و غیری ترس
روژ ئهوهلیگ چیم ئهرای کونکور
چویلم درات وهخت بی بودن کور
وه بهد بهختی و هزار دهردسهر
دو شو نهخهفتم من وه دهرد سهر
خولاصه ئو سال منیش قهبول نویم
ههنوزیش دریم تهقاص ئهوه دهیم
فکر کهم دی بهسه بهحث مهدرسه
چهنی من بخوهم زوخاو و غوسه
ههمیشه بوگم وه بهنده ئوشد
کورم ئی قسه بکه نو گوشد
گشت ئایمهیل پولدار و بی پول
یِ روژی دهرچون ئاخر وهی سلول
ئهوه موهمه بهعد از مهرگ تو
یا بهعد از پوساین مهغز و جهرگ تو
وه پشت سهرد چِ قسهی بکهن
چ دوعایی یا چ نفرینی کهن
تو سهعیت بکه ههر دوعات بکهن
مودام فاتحه و خیراتت بکهن
بوشن ای خودا ، ای خودای رهحیم
ئهوه بکه نو بهشتت ، کهریم
کهم کهم رهسیمنه ئاخر داستان
ئوره که بایهد جول و پهلاسمان
جهم بکهیم بچیم و سهرای ئهوهل
بکهفیمه شون نهتیجهی عهمهل
وهی روژیلهسه یکی وه روفهقا
شاید فامیلهیل ، شاید شوعهرا
بهعد وه ئی شعره یا وه پانویس
وه ئاه و ئهفغان وه چویل خیس
بنوسد « هومهت » یار کوردمان
مرد و تازه کرد کزهی جهرگمان
***********************************************
معنی :
سی و دو سال بعد از سال سی و دو
بیست و پنج روز بعد از عید سال نو
من در کرمانشاه به دنیا آمدم
برای یک زندگی پر از ماجرا
خوش بختی من این بود که هم پدر و هم مادر
دوعای هر دو پشت سرم بود
مثل همهی بچهها به مدرسه رفتم
آنجایی که میگویند جای بحث و درس است
در ابتدایی اول شاگرد بودم
به راهنمایی که رفتم دهم هم نشدم
ای عزیز تو از دبیرستان نپرس
چونکه باعث ناراحتی و ترس شد
روز اولی که برای کنکور رفتم
چشمانم درآمد و نزدیک بود کور شوم
با بدبختی و هزار دردسر
دو شب از سردرد نخوابیدم
خلاصه آن سال من هم قبول نشدم
هنوز هم داریم تقاص آن را پس میدهیم
فکر میکنم دیگر بحث مدرسه کافی باشد
چقدر من ناراحت باشم و قصه بخورم
همیشه پدرم به من میگوید
پسرم این حرف را در گوش خود فرو کن
همهی آدمها پولدار یا بی پول
یک روز همه از این سلول ( زندان ) فرار میکنند
مهم آن است که بعد از مرگ تو
یا بعد از پوسیدن مغز و جگر تو
پشت سر تو چه سخنی بگویند
چه دعایی یا چه نفرینی کنند
تو سعی کن همیشه دعایت کنند
مدام فاتحه و خیرات برایت بکنند
بگویند : ای خدای ، ای خدای رحیم
او را به بهشتت وارد کن ، ای کریم
کم کم به آخر داستان رسیدیم
آنجایی که باید جول پلاسمان را
جم کنیم و از سرای اول برویم
و به دنبال نتیجهی عمل خود بیفتیم
از این روزهاست که یکی از رفقا
شاید فامیلها و یا شاید شعرا
بعد از این شعر یا در پانویس ( پاورقی )
با آه و افغان و چشمان خیس
بنویسد « هومت » یار کُرد ما
مُرد و داغ جگر ما را تازه کرد
********************************************
* زوخ یا زوخاو به چرک همراه خون گفته میشود که معمولا در زبان کردی برای بیان یک درد بزرگ به کار میرود و زوخاو خواردن به معنای تحمل دردی بزرگ است .
سلام ؛
من اين بار قصد دارم در مورد اشكالي كه يكي دو تا از دوستان به نحوهي نوشتن من ( نوشتن به فارسي محاورهاي يا در واقع لهجهي تهراني ) و اينكه چرا من از اينكه در فيلمها افراد غير نرمال با لهجهي كرمانشاهي صحبت ميكنند ناراحت ميشوم ، گرفتن بنويسم و نظر شما را هم در اين باره بپرسم .
البته من در اين مورد در قسمت نظرات هم يك سري توضيحات دادم كه به علت قانع نشدن دوستان قصد دارم اين در قسمت اصلي وبلاگ اين توضيحات را بنويسم تا بقيهي دوستان هم نظر خو را اعلام كنند .
اول لهجهي كرمانشاهي در فيلمها :
دوستان عزيز شايد شما هم وقتي كه در حال ديدن يك فيلم هستيد متوجه شدهايد كه بازيگران به لهجهي تهراني صحبت ميكنند كه البته طبيعي است ؛ من هم هيچ مشكلي با اين كار نداشته و ندارم ؛ هموانطور كه ميدانيد همهي ما كساني را كه با اين لهجه صحبت ميكنند را افرادي با فرهنگ ايراني و زبان فارسي ميدانيم و به اين دليل اين افراد را از خودمان ميدانيم و تفاتي بين آنها و خودمان حس نميكنيم و اين افراد چه انسانهايي سالم و چه انسانهايي ناسالم باشند هيچگاه احساس نميكنيم كه اين موضوع به قشر يا قوم خاصي توهين شده است ولي وقتي كه در كنار اين افراد با نحوهي صحبت عادي ، فردي با لهجهاي غير آن ضاهر ميشود ما احساس ميكنيم كه اين فرد با بقيه تفات داريم و نويسنده يا كارگردان هدفي جز نشان دادن فرهنگ خاصي كه با اين لهجه در ارتباط است ، ندارد به همين دليل آنچه را كه ميبينيم به كل آن جامعه يا لااقل بيشتر آن جامعه نسبت ميدهيم پس به من حق بدهيد كه وقتي يك نفر با لهجهي كردي در كنار بقيهي افراد كه هيچ لهجهي خاصي ندارند قرار ميگيرد و اتفاقا اين فرد يك خلافكار يا يك خدمتكار و … است ناراحت شوم .
دوم در مورد شكل نوشتار من :
من هنگامي كه شروع به نوشتن اين وبلاگ كردم چهار شكل نوشتاري در اختيار داشتم كه هر چهار مورد را اينجا مينويسم و دلايل رد سه شكلي كه كنار گذاشتهام را مينويسم :
۱-نوشتن به زبان كردي كرمانشاهي : از آنجا كه هدف من از نوشتن اين وبلاگ چيزي نبوده جز آشنايي ديگران با فرهنگ وادبيات كردي و مخصوصا كردي كرمانشاهي نبوده ( به اين علت كه من در اين مورد بيشتر اطلاعات دارم و در مورد ديگر زبانهاي كردي اطلاعي ندارم و نوشتن من در زمينههايي كه از آنهاي اطلاعات ندارم اشتباه بزرگياست ) پس من نميتوانستم از اين زبان استفاده كنم چون غير از تعدادي از دوستان و همشهريان كه خود كم و بيش با اين فرهنگ آشنا هستند كس ديگري نميتوانست از اين وبلاگ استفاده كند و كار من تقريبا بيهوده بود .
۲-نوشتن به لهجهي فارسي كرمانشاهي : كه باز هم به دلايلي مشابه دلايل بالا و اينكه اين لهجه شامل بسياري اصطلاحات خاص است كه در لهجههاي ديگر وجود ندارد من از اين راه هم منصرف شدم .
۳-نوشتن به فارسي كتابي : كه چون احساس ميكردم اين زبان بسيار خشك و رسمياست و صميميت را از بين ميبرد و اصولا اين دنياي مجازي به دليل از بين رفتن فاصلهها و اينكه معمولا كسي از دختر يا پسر بودن ، جوان و پير بودن طرف مقابل اطلاعي ندارد ، محيطي بسيار صميمي است و نوشتن من به اين زبان باعث كم شدن اين صميميت ( دقيقا مثل اين نوشته كه عمداً به اين شكل نوشته شده ) ميشد .
۴-نوشتن به فارسي محاورهاي ( لهجهي تهراني ) : كه آخرين راه باقي مانده براي من بود و شايد هيچ كدام از اشكالات بالا را نداشت و تقريبا تمام افراد قادر هستند با آن ارتباط برقرار كنند و نوشتاري صميمي و اصولا راحت است .
البته من بايد اين را اضافه كنم كه من در صحبتهاي روزانهي فارسي خودم حتي ذرهاي از لهجهي كرمانشاهي خودم عقب نميكشم و اين را ميتوانيد از دوستاني كه لينك آنها را در قسمت لينكها دارم بپرسيد ( برادرم وريا با وبلاگ رقص شعله ،چكاد ديوان زن ، سمن بويان و … ) و حتي يك بار جريان جالبي هم بر سر لهجهي من پيش آمد كه در صورت تمايل آن را بعداً مينويسم .
خوب دوستان اين دلايل من براي انتخاب شكل نوشتاري محاورهاي بود حالا خواهش ميكنم نظرات خود ار براي من بنويسيد و اينكه با كدام شكل راحت تر هستيد و با آن ارتباط برقرار ميكنيد تا من همان شكل نوشتاري را انتخاب كنم .
سلام ؛
خوب امروز خوشحالم که ورود یه وبلاگنویس رو به جمع وبلاگنویسها اعلام کنم یعنی برادرم وریا با وبلاگی به اسم رقص شعله امیدوارم که به کارش ادامه بده .
سلام ؛ این بار میخوام یه شعر دیگه از شامیکرمانشاهی بنویسم ؛ یه بار دیگه هم گفتم که من خیلی به شامی علاقه دارم و یه دلیلش رو هم گفتم و اون این بود که من شاید اولین شاعر کردی که به طور جدی باهاش آشنا شدم شامی بود و این برمیگرده به دوران ابتدایی که من اون موقع به سختی میتونستم شعرهاش رو بفهمم ( به خاطر اینکه اصلا با رسمالخط کردی آشنا نبودم ) و مجبور بودم هر بیت رو چند بار بخونم تا یه کم از معنیش رو بفهمم که خوب بعدا با آشنا شدنم با رسمالخط کردی این مشکل خوشبختانه حل شد ؛ دلیل دیگهش هم شاید اینه که شاید کمتر شاعر کُردی رو بشه پیدا کرد که به این روانی و سادگی شعر گفته و تقریبا میشه گفت که شعرهای شامی آینهای تمام نما از زندگی خودش و مردم کوچه و بازاره ؛ و دلیل دیگهش هم شاید دوست بودن شامی با پدربزرگمه که البته اونم شاعر بوده ولی به این علت که شعرهاش شامل اعتراضاتی به رژیم سابق بوده توسط ساواک ضبط و احتمالا نابود شده و متاسفانه هیچ شعری ازش باقی نمونده که من بتونم ازش توی این وبلاگ استفاده کنم ، البته این رو هم باید اضافه کنم که شعرهاش اکثرا کُردی بوده و طبق گفتهی مادر و مادربزرگم چندین شعر هم داشته که پدربزرگم به صورت نامه به شامی نوشته بوده و شامی هم به صورت شعر جواب نامههاش رو میداده که متاسفانه همهش توی اون دفتر شعری بوده که نابود شده L ؛ خلاصه اینکه این همه حرف برای این بود که بگم استفادهی زیاد من از شعرهای شامی به علت علاقهی زیاد من به اونه و اگه شما دوست ندارین میتونم دیگه استفاده نکنم ؛
دل وه زهنجیر فهراقت راهِ ئازادیش بهنه کار دل ههردهم وه دوریت ، داد و ئاه و شیوهنه داد وه بهد عههدیِ خوبان ههر کهسی دیریت وهلی گوش گهردون ستهمگهر کهر وه فهریاد منه دل وه فهریاد و فهغان کرد خیش و بیگانه مهلول بی وهفا ! ئایا دل تو سهنگ سهخت یا ئاههنه سهنگ ئومیدِ وصالت شیشهی سهبرم شکاند بهرق شهمشیر فراقت قاتل گیان و تهنه خوهم عهجهب دیرم وه تالهی شوم کهج بنیاد خوهم مهرهبانی گهرد ههر کهس کهم ، وهگهردم دوشمهنه بی سهبهب سهر گهشته مهجنون چی وه سهحرای جنون مهر نهزانست رهسم خووبان ، بی وهفایی کردنه ؟ تا دهم مردن دهمادهم دهم وه دیدار تو دهم تا بزانی دل ئهسیر چاه تورک ، چون بیژهنه گیان وه چهنگال فهراقی دهر نیهکهی « شامی » نهکه داد وه بهد عههدیِ خووبان ، مایهی خون خواردنه ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× معنی : دل با زنجیر فراقت راه آزادیش بسته شده کار دل هر دم از دوری تو داد و آه و زاری است هر کسی از بد عهدی خوبان داد و فغان دارد ولی گوش گردون ستمگر از فریاد من کر شده دل با فریاد و فغان خود خویش و بیگانه را ملول کرده ای بی وفا ! دل تو آیا از سنگ سخت است یا از آهن سنگ امید وصالت شیشهی صبرم را شکست برق شمشیر فراقت قاتل جان وتن است خودم از شرنوشت شوم خودم تعجب میکنم با هر کس مهربانی میکنم با من دشمن میشود مجنون بی سبب سرگشته ، به سحرای جنون رفت مگر نمیدانست رسم خوبان ، بی وفایی کردن است تا هنگام مردن ار دیدار تو سخن میگویم تا بدانی دل مانند بیژن اسیر چاه ترک است « شامی » جان از چنگال فراق او به در نمیبری فغان از بد عهدی خوبان مایهی خون دل خوردن است
سلام ؛
اين بار قصد داشتم در مورد شاخههای زبان کردی بنويسم ولی با ديدن يه سريال قديمی تصميم گرفتم فعلا دست نگه دارم ؛
ديروز که مشغول تماشای تلويزيون بودم ناگهان سريال « روزهای مه آلود » رو ديدم که در واقع همون سريالی بود که من توی اون مقالهای که برای روزنامهی باختر نوشتهبودم- و به دلايلی مسخره از چاپش خودداری کردند- بهش اشاره کرده بودم و اين همون سرياليه که اون جنگلبان کرمانشاهی يکی از احمقترين افراد ديده میشه ؛
من وقتی دوباره اين سريال رو ديدم باز به فکر فرو رفتم که مسئولان صدا و سيما که اينقدر به رسانهی ملی بودن خودشون مینازند چرا اينفدر به فرهنگهای ديگه اينقدر توهين میکنه - اين توهين فقط مخصوص کردها نيست بلکه متوجه هموطنان شمال - جنوبی - ترک و بقيهی فرهنگها هم ميشه - و متاسفانه هميشه برای خدمتکار خلافکار و ... از افرادی با لهجههايی غير از فارسی ( تهرانی ) استفاده میکنن و بدتر ار اون اينه که هيچ کس از نمايندگان و مسئولان محلی هيچ گونه اعتراضی نسبت به اين عملکرد ندارند ؛ من که متعجبم
خوب فعلا بايد برم چون يه عالمه کار رو سرم ريخته ولی اميدوارم اين صداها به گوش مسئولان برسه - البته میدونم که نمیرسه - و کاری انجام بدن ؛
تا بعد






