سلام؛
امروز باز هم ۱۱ ارديبهشت و سالگرد شهادت عزيزانی است که سالها پيش عاشقانه در راه هدفشان به استقبال مرگ رفتند
دوسال پيش که آن پست را مینوشتم فکر نمیکردم در کمتر از يک سال بعد از آن چند عزيز را که سالها از آنها بيخبر بوديم را بيابيم و در سال بعد از آن برادر زاده شهيد محمود وحيدی را ...
و امسال را نيز به اين اميد چشم انتظاريم که شايد برادر زاده يا آشنايی ديگر از شهيد سعيد کرد قراچارلو را بيابيم.
هر چه پيش آيد خوش آيد.
برای اين پست شعر مرگ نازلی شاملو را انتخاب کردم چرا که هم عم محمدم اين شعر را دوست میداشت و هم اينکه در مراسم بزرگداشتش خوانده شده و باز به اين دليل که بسيار شبيه به سرگذشت اين شهيدان است.
«نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدم خاصه در بهار...»
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
«نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت جوجهی مرگی فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!»
نازلی سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت.
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت.
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: « زمستان شکست »
و رفت.
*************************************************************
پ.ن
اين شعر برای مبارزی به نام وارتان سالاخانيان گفته شده که به خاطر عبور از سد سانسور با نام مرگ نازلی منتشر میشود اما در واقع بعدها به صورت حماسهای در مورد تمام وارتانها تبديل میشود.






