سلام!

هر چند عجیب ولی مثل روزگار گذشته که این وبلاگ خیلی فعال بود قصد دارم به فاصله‌ی سه‌چهار روز دوباره به‌روز کنم البته بی دلیل هم نیست.

دوباره یازده اردی‌بهشت آمد و یاد عزیزانی برای من زنده شد که سال‌ها مایه‌ی افتخار ما بودند. یازده اردی‌بهشت سالگرد شهادت سه هم‌رزمه یعنی عموی من محمدرضا کلانتری، شهید محمود وحیدی و شهید سعید‌ کرد ‌قراچارلو و همینطور این‌روز سالگرد دایی خوب کاوه‌‌ی عزیز مرحوم بهروز رضایی هم هست که همیشه جاش سبز خواهد ماند. 

حقیقتا امسال قصد نداشتم درباره‌ی این روز چیزی بنویسم چون فکر می‌کردم باعث تکراری شدن این قضیه خواهد شد. ولی خوب برای من هر روز تکرار کردن این اتفاق هم نه تنها تکراری نشده بلکه در شرایط مختلفی به کمک من آمده مثل همین دو سه روزه. این روز‌ها که مشغله‌ی فکری دست از سر ما بر نمی‌دارند و خستگی به سر حد اعلای خودش رسیده بود یادآوری این روز باعث شد که یک لحظه به خودم بیام و به این فکر کنم که من برادر زاده‌ی چه‌کسی بودم و او در برابر مشکلاتش چه برخوردی. شاید سکوت او در برابر ۴۸ ساعت شکنجه بهترین سر مشق من در زندگی بوده. این که در برابر مشکلات سر خم نکنم و خودم باشم. چیزی که به من قدرت جمع‌وجور کردم خودم را داد. 

من برای این بار شعری از خودم انتخاب کردم. شعری که هر چند بلند پروازانه اما دوست دارم به تمام انسان‌های آزاده‌ی دنیا تقدیمش کنم مخصوصا کسانی که برای آزادگی جانشان را فدا کردند. نکته این‌که من شاید این شعر را اصلا به نیت شخص خاصی ننوشتم اما جالب این بود وقتی که داشتم دوباره می‌خواندمش به خاموشی و سکوتی بر خوردم که بار‌ها درموردش اینجا نوشتم.

در ضمن این بار هم فایل صوتی این شعر قابل دسترس هست که آپلودش کردم

**********************************************************

تو را آنچنان بر ساز خاموشت زخمه می‌زنند

که پرستو‌های آسمان در قفس

جامه‌های سیه فامشان را

 به کبوتران رنگ باخته از غم     

وام دهند

و جانشان بر بدن زخم خورد عریانشان

قهقه مویه کند.

صدایت را

به دست زنجیر می‌بندند

به گردن غل

به خیال لخت خواب خوشی

آسوده از زجه‌ی سیه کبوتران

انگشتانت را با خشک سیم به دار می‌آویزند

بر خشک چوب به سلابه می‌کشند

تا نوازشگر نت‌هایت

 جز خشک پوست قبایی بر تن نپوشد

اما چه بی‌سود کوششی

که اگر بیداد را به هفت پرده نهان کنند

تو پرده‌پرده از دو تا سی پرده می‌دری

تا با شور بیداد را داد کنی.

***************************************************

پ‌ن: ۱۱ اردیبهشت‌های سال‌های گذشته ۸۵، ۸۴، ۸۳

چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها:

سلام!

امیدوارم که سال جدید را با شادی شروع کرده باشید.

این بار باز هم قصد دارم یک شعر فارسی کرمانشاهی از عمو فرهنگ عزیز برای شما بنویسم که البته خودش هم مدتی‌ توی وبلاگش می‌نوشت که بدبختانه فعلا تعطیلش کرده و نمی‌نویسه.

به این بهانه بد نیست کمی هم در مورد شعر‌های فارسی کرمانشاهی توضیحات کوچکی بدم که بیشتر نظر شخصی منه.

فارسی کرمانشاهی و اصولا لهجه‌ی هر منطقه‌ای وقتی به صورت شعر درمیاد خیلی به زندگی و روزمررگی‌های مردم منطقه‌ی مبدا نزدیک میشه و خوب یکی از نشانه‌های زندگی هم که بدون هیچ شکی  عشقه که اتفاقا شاعر به وسیله‌‌ی این نوع لهجه‌ها با عشق بسیار زمینی‌تر برخورد می‌کنه. شعر وقتی که با زبان کتابی و رسمی گفته میشه معمولا خیلی عارفانه به مقوله‌ی عشق نگاه میکنه که نمونه‌های بسیار خوبیش  رو می‌تونین در هزاران بیت حافظ، سعدی و ... پیدا کنید.

نکته‌ی بعدی که شاید قبلا هم بهش اشاره کردم اینه که اصولا شعر گفتن به لهجه‌های محلی یکی از سخت‌ترین انواع شعره. چرا که باید با وسواسی خاص کلمه‌ها رو انتخاب کرد تا علاوه بر فارسی بودن کاملا محلی بودن خودش رو هم نشون بده مثل کلمه‌ی «چال و چش» که مخصوص فارسی کرمانشاهیه که هر دو خصوصیت رو داره. من بارها گفتم که شاید در شاعرانی که به این لهجه شعر گفتن و من میشناسم- دوباره میگم اونایی که من میشناسم- من بیشتر شعر‌های جناب پرتو و آقای منوچهر ناصحی رو مي‌پسندم. چون با دقتی عجیب کلمات رو انتخاب می‌کنن و آدم این حس رو نداره که مثلا فقط جای «میتوانم» و «میتانم» رو عوض کردن نکته‌ای که در شعر‌های خیلی از شاعرانی که به این لهجه شعر میگن به چشم مي‌خوره.

نکته‌ی سوم اینه که این مقدمه چینی‌ها به این دلیل بود که اعتراف کنم من هنوز جرات این رو پیدا نکردم که با این لهجه شعر بگم و فکر می کنم دلیلش رو کامل توضیح دادم حالا هی بگین چرا شعر فارسی کرمانشاهی نداری. خوب؟

ببخشید که خیلی طولش دادم. در ضمن این بار به جای معنی کردن، من شعر رو خوندم -البته جسارتا عمو فرهنگ!- شاید توی فهم بهترش به غیر کرمانشاهی‌ها کمک کنه.

  

تر شده چالِ چِشِم1 کاشکی یه روزی بینمت

                                      بینمـت  تو کـوچه تان آرام  و آرام  بینمت

بینمـت قـلــف2 دلم وا بـشه و بشـــت بــگم

بی  مروت  دلــت اَ سنگـه؟  کجایی  بینمت؟

هه رو اَ دوری تو کِز مُکُنَم تو کو چه تان

به امیدی  که  بیای  رد بشی  و مه  بینمت

دلم اَ دوری تو سُخته خدا  خوب  می دانَه

جانه گم روح و روانم کی  میای  تا  بینمت

به خدا قسم  دلم  تنگه  بَرَت  ای   بی وفا

تر شده چالِ چشم  کاشکی یه روزی بینمت

----------------------------------------------------------------------

1-چال چش: چشم، چال هم جزء همراه کننده‌ی کلمه‌ی چش یا همان چشمه .البته فقط «بیسواد میسوادا » اینجوری حرف می‌زنن- اینم البته مزاح بود برای نشان دادن نمونه در زبان فارسی -

2-قلف: قفل، اصولا این نوع قلب و جابجایی  در این لهجه خیلی اتفاق میفته.

شعر«ترشده چال چشم ...» به صورت صوتی

 

 

 

شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها: