سلام ؛
الآن شعري رو ميخوام براتون بنويسم از استاد « قانع » كه با استفاده از شعر حضرت « حافظ » گفته و در واقع ملمعي است كردي - فارسي .من شايد روي هيچ شعري به اندازهي اين شعر نيرو نگذاشته باشم و داستانش اين بود كه ما يه دبير ادبيات داشتيم كه چند بار يكي دو بيت از اين شعر رو خوند و من يه روز اين شعر رو سر كلاس بردم و خوندم و اونوقت بود كه گير داد كه بيت اول اين شعر يعني چي ، ما هم كه كرمانشاهي بوديم كردي خودمون رو به زور ميفهميديم بايد اين شعر رو كه فكر ميكنم هوراميه ( اگه نيست حتما بهم بگين ) معني میکردم آقا خلاصه اينكه من شايد حدود چهار پنج ماه دنبال معني بيت اول اين شعر بود و از هركسي كه فكرش رو بكنين از پاوهاي گرفته تا روانسري و … پرسيدم ولي هيچكدوم نمي دونستن تا اينكه يكي از دوستاي بابام كه كرمانشاهيه و به خاطر صداي خوبش زياد دنبال شعر كردي بوده معنيش رو بهم گفت كه اون روز تا شب از يه طرف خوشحال بودم كه معني اين شعر رو گير اوردم و از يه طرف ناراحت كه اولا چرا اول سراغ اين دوست بابام نيومده بودم و دوم اينكه چرا هيچ كدوم از كسايي كه قبلا ازشون پرسيده بودم و شايد اين شعر خيلي به زبونش نزديك بود معنيش رو نميدونستن
خلاصه اين بود كه اين شعر تو ذهن من جا گرفت و هر جايي كه گير مياوردم اينو مينوشتم . (اگه هم باور ندارين از چكاد بپرسين چون اون در جريانه )
ئهگهر شو بيته سهر جيگم ، كوا تاقهي كراس غارا
به خال هندوش بخشم سمرقند و بخارا را
وهتم پي كوي به دل تويه ؟ به عيشوه و پي كهني و فرموي :
كنار آب ركن آباد و گلگشت مصلي را
سهر و زلف و برو و چاو و خهت و خال و لهبي لهعلت
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
نه تهنيا من له رهمزي تاقي محرابت بروت نا گهم
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
سهلامم كرد وه ياري خوهم وتي : هي ناعهليك ئهبله
جواب تلخ ميزيبد لب لعل شكر خارا
كه حوسني يوسفم بيني ، سهعاتن بوم محقق بوو
كه عشق از پردهي حكمت برون آرد زليخا را
به ميسلي شهكر و چا ، بي يهك سهفايان لينهبينراوه
جوانان سعادتمند و پند پير دانا را
رهواجي دهفترت « قانع » ئهبي مونكر چلون بي با ؟
كه بر نظم تو افشاند ، فلك عقد ثريا را
*****************************************
معني شعر البته بدون مصرعهاي فارسي :
اگر آن كه تك لباسي به رنگ تيره به تن دارد امشب بالاي بسترم آيد
به خال هندوش بخشم سمر قند و بخارا
گفتم دل تو هواي كجا را دارد ؟ با عشوه و خنده گفت :
كنار آب ركن آباد و گلگشت مصلي را
سر و زلف و بر و چشم و خط و خال و لب لعلت
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
نه تنها من راز محراب تو را بازگو نميكنم
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
به يار خودم سلام كردم گفت : بر تو (سلام ) نباد اي ابله
جواب تلخ ميزيبد لب لعل شكر خارا
براي اينكه ساعتي ديدن چهرهي زيباي يوسف برايم محقق شود
كه عشق از پردهي عصمت برون آرد زليخا را
مانند شكر و چاي كه بدون هم صفايي ندارند
جوانان سعادتمند و پند پير دانا را
رواج ديوانت را چطور منكر ميشوي « قانع » ؟
كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را
****************************************
البته ببخشيد ترجمش خيلي ضعيفه 






