سلام ؛ الآن میخوام یه شعر دیگه از علی اکبر نوبتی « پرتو » براتون بنویسم :
الا یا ایها الساقی ادر کأساً که ناچارم دلم تهنگه وه کی بوشم جوانی چی وه کو بارم ریم کهفته دهر مالت وه بونهی عارض و خالت وهتم گیان دهر بکم اما چویلت کهفته هاوارم گل حسنت وه تالان برد ههر گلچین و ریواری وه ناو ئی باخه ههر چو بید مهجنون من سهرو خوارم دهم و قهد و چو و خالت گل و سهر و می و مشکه و گیان و مال و دین و دل بهلا گهردان ههر چوارم شوی بیلا له دلتهنگی سهرم له بان شانت بو منیشهم چو سهر و زولفت عزیزیم عازیهت بارم وهتن چو دار بیده خذمت ناکهس نهذانستم بکهن ئهر سهنگسارم خوهم وه خوهم کردم سزاوارم جوانی چی امید دل نهمهن دیرم نهفهس کیشم خدا مهرگم بیهی « پرتو » ئهرهی ئی کار و کردارم *************************************************** معنی : ای ساقی پیاله را بگردان که ناچارم دلم تنگ است به کی بگویم جوانی رفت از کجا بیاورم از در خانهات گذشتم مانند شاکی خال رویت گفتم جان به در ببرم اما چشمانت به فریادم آمد گل حسنت (دل) هر گلچین و رهگذری را به یغما برد من درون این باغ مانند بید مجنون سر به زیرم دهان و قد و چشم و خالت ، گل و سرو و می مشک است از جان و مال و دین و دل بلا گردان هر چهارم شبی بگذار که از دلتنگی سرم روی شانهات باشد ای عزیز من هم مانند موهایت عزا دارم گفتند مانند درخت بید خدمت به ناکسان را نمیدانستم اگر سنگ سارم کنند خودم مقصر بودم سزاوار بودم جوانی رفت امید دل نماند اما هنوز نفس میکشم خدا مرگت بدهد «پرتو » برای این کار و کردارت
جمعه ۱۸ مهر ۱۳۸٢ساعت
۱٢:۳٦ ب.ظ توسط ایلیا
نظرات ()
تگ ها:






