سلام ؛ این بار میخوام یه شعر دیگه از شامیکرمانشاهی بنویسم ؛ یه بار دیگه هم گفتم که من خیلی به شامی علاقه دارم و یه دلیلش رو هم گفتم و اون این بود که من شاید اولین شاعر کردی که به طور جدی باهاش آشنا شدم شامی بود و این برمیگرده به دوران ابتدایی که من اون موقع به سختی میتونستم شعرهاش رو بفهمم ( به خاطر اینکه اصلا با رسمالخط کردی آشنا نبودم ) و مجبور بودم هر بیت رو چند بار بخونم تا یه کم از معنیش رو بفهمم که خوب بعدا با آشنا شدنم با رسمالخط کردی این مشکل خوشبختانه حل شد ؛ دلیل دیگهش هم شاید اینه که شاید کمتر شاعر کُردی رو بشه پیدا کرد که به این روانی و سادگی شعر گفته و تقریبا میشه گفت که شعرهای شامی آینهای تمام نما از زندگی خودش و مردم کوچه و بازاره ؛ و دلیل دیگهش هم شاید دوست بودن شامی با پدربزرگمه که البته اونم شاعر بوده ولی به این علت که شعرهاش شامل اعتراضاتی به رژیم سابق بوده توسط ساواک ضبط و احتمالا نابود شده و متاسفانه هیچ شعری ازش باقی نمونده که من بتونم ازش توی این وبلاگ استفاده کنم ، البته این رو هم باید اضافه کنم که شعرهاش اکثرا کُردی بوده و طبق گفتهی مادر و مادربزرگم چندین شعر هم داشته که پدربزرگم به صورت نامه به شامی نوشته بوده و شامی هم به صورت شعر جواب نامههاش رو میداده که متاسفانه همهش توی اون دفتر شعری بوده که نابود شده L ؛ خلاصه اینکه این همه حرف برای این بود که بگم استفادهی زیاد من از شعرهای شامی به علت علاقهی زیاد من به اونه و اگه شما دوست ندارین میتونم دیگه استفاده نکنم ؛
دل وه زهنجیر فهراقت راهِ ئازادیش بهنه کار دل ههردهم وه دوریت ، داد و ئاه و شیوهنه داد وه بهد عههدیِ خوبان ههر کهسی دیریت وهلی گوش گهردون ستهمگهر کهر وه فهریاد منه دل وه فهریاد و فهغان کرد خیش و بیگانه مهلول بی وهفا ! ئایا دل تو سهنگ سهخت یا ئاههنه سهنگ ئومیدِ وصالت شیشهی سهبرم شکاند بهرق شهمشیر فراقت قاتل گیان و تهنه خوهم عهجهب دیرم وه تالهی شوم کهج بنیاد خوهم مهرهبانی گهرد ههر کهس کهم ، وهگهردم دوشمهنه بی سهبهب سهر گهشته مهجنون چی وه سهحرای جنون مهر نهزانست رهسم خووبان ، بی وهفایی کردنه ؟ تا دهم مردن دهمادهم دهم وه دیدار تو دهم تا بزانی دل ئهسیر چاه تورک ، چون بیژهنه گیان وه چهنگال فهراقی دهر نیهکهی « شامی » نهکه داد وه بهد عههدیِ خووبان ، مایهی خون خواردنه ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× معنی : دل با زنجیر فراقت راه آزادیش بسته شده کار دل هر دم از دوری تو داد و آه و زاری است هر کسی از بد عهدی خوبان داد و فغان دارد ولی گوش گردون ستمگر از فریاد من کر شده دل با فریاد و فغان خود خویش و بیگانه را ملول کرده ای بی وفا ! دل تو آیا از سنگ سخت است یا از آهن سنگ امید وصالت شیشهی صبرم را شکست برق شمشیر فراقت قاتل جان وتن است خودم از شرنوشت شوم خودم تعجب میکنم با هر کس مهربانی میکنم با من دشمن میشود مجنون بی سبب سرگشته ، به سحرای جنون رفت مگر نمیدانست رسم خوبان ، بی وفایی کردن است تا هنگام مردن ار دیدار تو سخن میگویم تا بدانی دل مانند بیژن اسیر چاه ترک است « شامی » جان از چنگال فراق او به در نمیبری فغان از بد عهدی خوبان مایهی خون دل خوردن است
چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٢ساعت
۱٢:٢٦ ب.ظ توسط ایلیا
نظرات ()
تگ ها:






