سلام ؛ اول اینکه ببخشید که این بار کمی دیر چیز دیت کردم که البته دلیل هم براش دارم . دلیل تاخیر این بار این بود که من توی این مدت دنبال چند بیت شعر از پدر بزرگم بودم که احتمالا کرمانشاهیهای قدیمی باید بشناسندش . پدر بزرگم که در محلهی جوانشیر زندگی میکرده اسمش توفیق بوده که به میرزا توفیق هم معروف بوده و همینطور به « آبرا » (به معنای برادر بزرگ) . همونطور که قبلا هم گفتم مرحوم میرزا توفیق با مرحوم «شامی» دوست بودند و با هم مراودهی شعری هم داشتند ( مثلا شعرهایی که خطاب به دکتر مصدق گفته بودند ) که من امروز یکی از این مراودهها را مینویسم ؛ پدربزرگم دفتر شعری داشته که متاسفانه در حال حاضر کسی از سرنوشتش خبر نداره ؛ اما خوب دایی من و بعضی از اقوام چند بیتی ازش به خاطر دارند که خودش برای من یه غنیمته ؛ خوب برسیم به شعر که یه دوبیتیه و داستانش : طبق گفته ی داییم که از زبان پدر بزرگم شنیده یه روز میرزا توفیق و شامی توی قهوهخانه نشستن که شامی شروع میکنه به گفتن شعر «ولم که» که من قبلا نوشتمش و میرسه به اینجا که : « شهرهف کوشیاد و وجدان جوانهمهرگ بی … » که در اینجا پدر بزرگم این دوبیتی رو میگه ؛ و بعدها شامی اون شعر رو کامل میکنه و میشه همین شعر «ولم که » و اینم دوبیتی میرزا توفیق :
شهرهف دینمهن ، شهرف ایمانم شهرهف سهرمایهی پی یهتیمانم شهرهف بابومهن ، شهرهف مادهرم شهرهف بهرادهر وه ههم خواهرم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ معنی : شرف دین من شرف ایمانم شرف سرمایهای برای یتیمانم شرف پدر من شرف مادر من شرف برادر و هم خواهر من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و این هم دو بیت آخر یک مثنوی که زندگینامهی پدر بزرگم بوده :
چون ک نهواتهن توفیق چاپلوسهن جه لای اربابان دایم پا بوسهن چون که چاپلوسی کفرهن جه دینم ئهگهر چاپلوسم خهیلی لهعینم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ معنی : برای اینکه نگویند « توفیق » چاپلوس است و دایم در حال پا بوس اربابان است برای اینکه چاپلوسی در دینم کفر است اگر چاپلوس هستم خیلی لعینم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ببخشید زیاد شد و سر شما رو هم درد آوردم ؛ حقیقتش به دست آوردن این دو سه بیت برای من خیلی مهم بود و گفتم شاید برای شما هم جالب باشه
دوشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٢ساعت
۸:٤۸ ب.ظ توسط ایلیا
نظرات ()
تگ ها:






