سلام ؛ امیدوارم شاد و سرحال باشید به قول کرمانشاهیها : « وه گور بین » فردا 11 اردیبهشته ، تاریخ شهادت یه مرد بزرگ ؛ مردی که برای من تنها یه عموی از دست رفته نیست بلکه حقیقتی همیشه زندهس . حقیقتی که هنوز هرکس که در موردش حرف میزنه چشماش پر از اشک میشه و با احترام ازش اسم میبره ؛ شاید من تنها چیزهای مادی که ازش دارم جز یه جفت میل زورخانه که باهاش ورزش میکرده و یه چاقوی شکاری چیز دیگهای نباشه و همینطور درسته که ندیدمش ولی بزرگترین چیری که ازش برام باقی مانده یادشه ، یادی که خیلی جاها باعث قوت قلبم بوده و خیلی وقتها موجب غرورم و خیلی وقتها حسرت اینکه کاش میدیدمش . شاید خیلیها وقتی توی جوانشیر رد میشن و میخوان توی گذر چنانی برن تابلویی رو دیده باشن به اسم « کوچهی شهید محمدرضا کلانتری » که از سال 56 که مردم محله اون رو نوشتم و نصب کردن هنوز هیچ تغییری نکرده ؛ محمدرضا کلانتری اواخر سال 1331 در محلهی جوانشیر کرمانشاه متولد شد ؛ نوجوانی و جوانی خودش رو در همون محله گذراند ؛ در دوران سربازی به سپاه دانش رفت ؛ و بعد از خدمت معلم شد و چند سالی به عنوان معلم و کتابدار مشغول به کار بود که هنوز هم بعضی وقتها که با شاگرداش برخورد میکنیم تنها کاری که قادرن انجام بدن سکوته و مرور یاد گذشتهها توی قلبشون ؛ سال 55 به خاطر ادامهی مبارزاتش با رژیمی که اون رو دشمن مردم میدونست از معلمی استعفا داد و به تهران رفت و اونجا به مبارزاتش ادامه داد ؛ بعد از مدتی یعنی 9 اردیبهشت سال 56 همراه 3 نفر از همرزماش به نامهای سعید و محمود توسط ساواک دستگیر و 48 ساعت توسط شکنجه گر معروفی به اسم «تهرانی »شکنجه شد ولی حتی اسمش رو هم نگفت بعد از 48 ساعت یعنی 11 اردیبهشت به خاطر اینکه مسئولان صلیب سرخ قصد بازرسی داشتن و به این خاطر که ساواک شکنجههاش رو پنهان کنه اونا رو با قرص سیانور شهید میکنن و در بهشت زهرا خاک میکنن ؛ بعد از مدتی که پدر بزرگم برای اطلاع از وضعش به تهران میره و این در و اون در میزنه و آخرش با عکسش به ساواک میره ، تازه اون موقع بوده که اسمش رو میفهمن و سه تا قبر به پدربزرگم نشون میدن که یکیش مال عموی من بوده و با توافقی که بعدا با خانوادههای محمود و سعید میشه و از اونجهت که اعتقاد داشتن که هر سه فرزندشونن و فرقی با هم ندارن ، اتفاقی روی هر کدام از قبرها اسم یکی رو مینویسن ؛ بعد از انقلاب هم با دستگیری «تهرانی» و در اعترافاتش تمام این جریانها رو اعتراف میکنه و عکسهایی هم ارائه میده که اون زمان توی تلویزیون نشان داده بودن و جریانش رو هم توی روزنامهی کیهان نوشتهبودن ؛ آخرین چیزی که امروز مینویسم یه نامهس ، نامهای از یکی از رفقای مشترک پدرم و عموم که دوران جوانی رو با هم گذراندن . این هم نامه : عبدالرضا کلانتری با سلام و آرزوی دیدار ، اما شرح این آرزومندی را بگذار تا بگویم . من پیشتر دوست میداشتهام که ستارهای شاید آن زخمهزن چنگی که در کودکی نشان کرده بودم در خوابم بسازد ؛ اما شب که بسیار شبها این تویی و یا او . او معلم خوب رفیقانی که درس تاریخ و زندگانی را هنوز از کتابخانهی او میگیرند ؛ محمد ، قهرمان رزمِ سکوتی که چنان پر صدا در روح زندگانی و مبارزهی مردمی که میشناسدشان رفتهاست ، که به حق و معجزه کاری خدایی بکند و شرح این مطلب را بگذار تا باشد و اگر میدانی تو بگو ، که من
در بحر فتادهام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد
مخلص تو جعفر عسگری
در ضمن یه شعر هم گفته که وریا توی وبلاگش نوشته . ولی چیزی که توی هر دو نوشتهش بهش خیلی اشاره کرده سکوته خوب ، مثل اینکه این بار خیلی طولانی شد ، ببخشید .

پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت
٥:٥۸ ب.ظ توسط ایلیا
نظرات ()
تگ ها:






