سلام ؛ با عرض معذرت به خاطر تأخیر دو ، سه هفتهی گذشته از سختترین روزهای زندگی من بود روزهایی که با انتظاری عذاب آور همراه بود ؛ روزهایی که چون منتظر خبر بدی هستی ، با هر زنگ تلفن تمام بدنت به لرزه در میاد و با شنیدن صدای کسی که از ماجرا بیخبره یا کسی که فقط میخواد احوال بپرسه کمی آرام میشی ؛ انتظاری که متاسفانه آخرش همون خبر بد بود ؛ خبر رفتن یکی از نزدیکترین بستگانت یعنی داییت ؛ داییای که فقط برات دایی کوچک نبود بلکه یه دوست و رفیق بزرگتر بود . من که امیدوارم هیچکس حتی دشمنم هم این روزها رو نبینه یا به قول کرمانشاهی : وه ریوار گورگ بیاوان ناید ( یعنی : حتی به رهگذر گرگ بیابان هم نیاد ) ؛ خلاصه اینکه دایی ما هم که همش 38 سالش بود هم رفت ؛ بعضی وقتها که فکر میکنم اینجور آدمهایی که هیچ آزار و اذیتی برای بقیه نداشتن چرا باید اینقدر زود برن ، به این نتیجه میرسم که شاید اینها رفتن تا کمتر عذاب بکشن ؛ تا کمتر نامردی این دنیا رو ببینن ؛ یکی از دوستان میگفت: «هر چی فکر میکنم نمیفهمم ماها چرا ماندیم ؛ تا این همه مصیبت ببینیم ؟ تا هر روز داغ یه عزیز رو ببینیم ؟» من که جوابی ندارم ؛ این بار میخوام شعری رو که روز شنیدن خبر فوت داییم گفتم بنویسم ؛ گفتن این شعر تنها چیزی بود که توی اون لحظات سخت بهم آرامش میداد ؛
خالوی عهزیزم ، ساکت خهفتیه بینی ناو دلی چه گوزهشتیه دیدهی راسهگهم ، ههلس باوانم دونیا بهعد از تو ، جی مهنین نیه فهلهک خراو بید ! دودماند وه باد ! دهس تو چهن گول وهی باغ چنیه ههر گولی وهی باغ خوهش رهنگ و بو بی زو پهر پهر کردی ، رهسمد یه بیه چهنی نازاران تو بی باوگ کردی زولمد چهن دالگ داغدار کردیه ؟ مهردم هاوارم ئهرهی کی بوهم ؟ فهلهک گولچین کرد ههر گولی دیه کاش «هومهت» مردی ئو روژ سیا خهوهر هاوردن خالود مردیه
************************************************** معنی : دایی عزیزم ساکت خوابیده است (کاش میشد فهمید) در دلش چه گذشته ای چشم راست من ، بلند شو ، امید من دنیا بعد از تو جای ماندن نیست فلک خراب شوی ، دودماند بر باد دست تو چند گل از این باغ چیده هر گلی در این باغ خوش رنگ و بو بود زود پر پرش کردی ، رسمت این بوده چقدر نازدارن را تو بی پدر کردی ظلم تو چند مادر را داغدار کرده است ؟ مردم ! دادم را برای کی ببرم فلک گلچین میکند ، هر گلی را که میبیند ای کاش «هومت» آن روز سیاه مرده بود که خبر آوردند : داییت مرده
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت
۸:٠٥ ب.ظ توسط ایلیا
نظرات ()
تگ ها:






