سلام ؛
قبل از هر چيز توی ضربالمثل قبلی معنی چقچقه اشتباه بود که تصحيحش کردم .
الآن ميخوام يه شعر از يه شاعر خوب كرمانشاهي كه من علاقهي زيادي بهش دارم براتون بنويسم يعني « شامي كرماشاني » . كتاب « چهپكه گول » شامي تقريباً اولين برخورد جدي من با شعر كردي بود و شايد علاقهي بيش از حد من به او هم به همين دليل باشه .
شامي كه اسم اصلي او « شاهمراد مشتاق » بود حدود هفتاد سال پيش در كرمانشاه متولد شد سه ساله بود كه به بيماري آبله دچار شد و به علت اين بيماري هر دو چشمش كور شد ، خودش ميگويد:
ههنوز نهشناسوم چهپ و راس دهست
دهست جههاندار جههان بينم بهست
او در كودكي پدر و مادر خود را از دست داده و توسط زن عمويش به خانهي حاج امان الله معتضدي برده ميشود و زير نظر او بزرگ مي شود .
وقتي بزرگ ميشود از خانهي حاج امان الله بيرون آمده و كاري براي خود دست پا ميكند ، او چاي و پارچه و … را از قصر شيرين به كرمانشاه ميآورد و در آنجا مي فروشد كه بارها وقتي با امنيهها برخورد ميكرده آنها را با چند سخن و شعر زيبا دست به سر كرده و از شر آنها خلاص ميشد .
شعر او آكنده از درد و رنج مردم آن زمان است و بسياري از دردهاي اجتماعي زمان خود را در شعرهايش بيان ميكند .
و اين هم اتوبيوگرافي شعري شامي :
روژي كه من بيم وه مادهر پهيدا
قومان وه شادي وهقت بي بون شهيدا
شوكر خوداوهند وه جا هاوردهن
جهشني وه شادي من بهرپا كردهن
شهو يازدههوم ساعهت كردهن خوهش
ناو بهنده نان « شامي » ستهم كهش
تا من وارد بيم وهي مينهت سهرا
وهي دونياي دو رهنگ پر وه ماجهرا
ههنور نهشناسوم چهپ و راس دهست
دهست جههاندار جههان بينم بهست
سه سال و نيمه طفل خوار و زار
مادهرم وه دهرد سهختي بي دوچار
شهش ماه تمام وه بان جا بي
عاقبت دهواي دهردش فهنا بي
من مهنم ئهراي جهفاي زهمانه
پهي تير تهءنهي خويش و بيگانه
له بهعد از ده سال فهوت مادرم
خاك يهتيميش رشياده سهرم
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
معني :
روزي كه من از مادر زاده شدم
فاميلها نزديك بود از شادي ديوانه شوند
شوكر خداوند را به جاي آوردند
و جشني را به خاطر شادي تولد من بر پا كردند
شب يازدهم به شادي پرداختند
و مرا شامي ستم كش ناميدند
تا من وارد اين محنت سرا شدم
به اين دنياي دو رنگ پر از ماجرا
هنوز دست چپ و راست خودم را نميشناختم
دست جهاندار جهانبينم را بست
سه سال و نيمه و طفلي كوچك بودم
كه مادرم به درد سختي دچار شد
شش ماه تمام روي رخت خواب بود
عاقبت تنها درمانش فناي او بود
من ماندم براي جفاي زمانه
براي تير طعنهي خويش و بيگانه
بعد از ده سال از فوت مادرم
خاك يتمي هم بر سرم ريخت






