معني ولم كه البته به نظر من احتياجي به معني كردن نداره :

پريشانم پريشانم ، مرا رها كن !

دچار درد پنهانم ، مرا رها كن !

 

مرا بادردم آشنا كرد نكردي

ستمگر به فكر درمانم ، مرا رها كن !

 

 مرا رها كن تا كسي به در من پي نبرد

دو سه روزي كه اينجا مهمانم ، مرا رها كن !

 

كسي مرا دعوت نكرد خودم به مهماني آمدم

از كار خودم پشيمانم ، مرا رها كن !

 

اين سراي سرد و گرم مانند حمام است

كيسه‌اي در شانه‌ام بكش ، مرا رها كن !

 

ساخت من از فولاد و سنگ نيست

هفت ، هشت تكه استخوانم ، مرا رها كن !

 

مي‌دانم تنم نصيب مور و مار است

نه مورم نه سليمانم ، مرا رها كن !

 

زندگي تا آخر به كام كسي نمي‌گردد

نه درويش و نه سلطانم ، مرا رها كن !

 

از واويلاي دل هر شب

سرشك غم بر دامانم روان‌ است ، مرا رها كن !

 

خرابات خيالت مرا از خود بي‌خود كرد

عقل و ايمانم از دست مي‌رود ، مرا رها كن !

 

از باده‌ي تلخ جام زندگاني

دمي مست و غزل خوانم ، مرا رها كن !

 

تو مرا مانند قيس ثاني آواره‌ي

 سحراي خيال  كردي ، مرا رها كن !

 

فصل بهار و موسم باغ گذشت

به فكر لرز زمستانم ، مرا رها كن !

 

از آن مي‌ترسم كه كار به فرياد بكشد

كسي به آه و افغان من توجهي نكند ، مرا رها كن !

 

مرا رها مي كني يا رحمي‌ به حال من نمي‌كني

تنم را براي من به زنداني تبديل كردي ، مرا رها كن !

 

به ارواح شرف سوگند كه دايم

ملول مرگ وجدانم ، مرا رها كن !

 

شرف كشته شد و وجدان جوانمرگ

از بي وجداني حيرانم ، مرا رها كن !

 

اي دوست از كدام دشمن شكايت كنم

كه دوست قاتل جان من بود ، مرا رها كن !

 

مرا رها كن ! وگرنه فردا در محشر رهايت نمي‌كنم

تو مرا خوار زمانه كردي ، مرا رها كن !

 

تو «‌ شامي » را بي سر و سامان كردي

به مولا قسم كه خودم خوب مي‌دانم ، مرا رها كن !

 

جمعه ۳۱ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها: