سلام!
امروز باز هم یازدهم اردیبهشت بود. روزی که عموی من و دو همرزم دیگرش شهید شدند، زیر سنگینترین شکنجههای ساواک.
من هنوز هم که گاهی به این فکر میکنم که چطور ممکنه کسی ٢ روز شکنجه بشه و حرف نزنه و حتی از گفتن اسمش به ساواک هم خودداری کنه یه کمی برام غیر قابل تصوره. گاهی تصور میکنم که من اونجام و قراره حرف نزنم یعنی ممکنه بعد از اولین سیلی هنوز دهنم بسته باشه؟ حالا ناخن کشیدن و خیلی شکنجههایی که "تهرانی" ( شکنجه گر معروف ساواک و کسی که این ٣ نفر رو شکنجه کرده) بعدا در موردش حرف زده، بماند.
زیاد قصد ندارم طولش بدم چون قبلا تقریبا کامل در موردش نوشتم. فقط یه شعر که پارسال گفتم و دوست دارم فکر کنم که لایق اینه که به این ٣ شهید تقدیم بشه.
وقتی میرفتی
گفتی:
"رنگ خورشید
از زرد مداد رنگی بچههاست"
حالا که جنازهی خونین تو را
بر دوش میکشم
انگار بچهها
با رد خون تو
نقاشی میکشند.
پ.ن١: نوشتههای اردیبهشتی سالهای قبل: ٨٣،٨۴،٨۵،٨۶
پ.ن٢: در جستجویی که کردم خلاصهای پیدا کردم از کتاب "شکنجه گران می گویند" تالیف قاسم حسن پور، در مورد دستگیری و شهادت این ٣ شهید:
"سیانور را به جای قرص مسکن به خورد مبارزان دادم... زمانی که در سال ۵۵ به کمیته اوین منتقل شدم آنها روی سعید کُرد قراچورلو، دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران که از مدتها قبل تحت تعقیبشان قرار داشت کار می کردند... در آخرین مکالمه تلفنی سعید با پدرش، معلوم شد که او برای عید به خانه خواهد رفت. به همین مناسبت از چند روز قبل از عید به وسیله تیم تعقیب و مراقبت، از منزل والدین او مراقبت و در نتیجه سعید مشاهده و تحت تعقیب قرار گرفت. او با یکی دیگر از دختران همکلاسش به نام خانم افخم احمدی امیری رابطه گروهی داشت... فکر می کنم در تاریخ ۱۵ یا ۱۷ اردیبهشت سال ۵۷ بود که سعید کرد قراچورلو، محمود وحیدی و محمدرضا کلانتری دستگیر و من و سعید مودب میرفخرائی معروف به سعیدی خود را آماده بازجویی کردیم. با توجه به اینکه تقریبا از اوائل سال ۵۶ نیز دستور داده بودند کسی شکنجه نشود ما مشغول بازجوئی اولیه مثل اخذ مشخصات بودیم که ازغندی گفت دستور داده اند این افراد تحت فشار واقع تا اطلاعاتشان را بدهند و خودش هم به محل بازجویی آمده بازجویی با زدن کابل بر کف پای آنها با شرکت هر سه نفر ما انجام شد ... بعد از دو روز، ازغندی گفت چون قرار است هیئتی از طریق صلیب سرخ به اوین بیاید، دستور داده اند این سه نفر کشته شوند... پس از آنکه لباس های این سه نفر را تنشان کردیم، سوار آمبولانسی که از ساواک تهران با اطلاع فرنژاد معروف به دکتر جوان آورده شده بود، نمودیم. ماشین را پشت زندان اوین... نگهداشتیم... پس ما سه نفر به کثیف ترین جنایت دست زدیم و قرص های سیانور را که توسط سجده ای از کمیته مشترک داده شده بود به آنها دادیم و گفتیم قرص مسکن است بخورید!! آنها هم بدون اینکه سوالی کنند یا اعتراضی داشته باشند، قرص ها را خوردند. وقتی قرص ها را دادیم درب عقب ماشین را بستیم و دیگر جرات نگاه کردن به آنها را نداشتیم... رفتیم بیمارستان شهربانی و جنازه هایشان را تحویل سردخانه دادیم. دو نفر از بهشت زهرا آمدند و من خودم دیدم اینها را گذاشتند توی آمبولانس و بردند. به احتمال قوی باید در بهشت زهرا مدفون شده باشند. نمی دانم به نام حقیقی دفن شدند یا نه. فکر نمی کنم به نام حقیقی باشد چون جواز دفن و این چیزها را هم خود کمیته باید می گرفت... حقیقت تلخ است، اما باید گفت، حقیقت شرم آور است ولی با صداقت باید گفت، حقیقت می سوزاند و آتش می زند ولی باید سوخت و گفت. من آنچه را که می دانستم گفتم و امیدوارم که حداقل محل دفن آنها با راهنمایی هایی که قبلا کرده ام پیدا شده باشد، تا مادرانشان حداقل بر سر قبرشان اشک بریزند." (صفحات ۲۲۵ تا ۲۲۸).
پ.ن٣: یک لینک دیگر از همین نویسنده با نام شکنجه گاه مخفی ساواک






