من در این خانه هزار بار مرده‌ام، اما فقط آخرین دفعه بود که خودم هم واقعاً این را می‌خواستم. هر بار یکی دیگر بود که مرا می‌کشت ولی این بار من بودم که همه را کشتم بی‌هیچ دلبستگی و ترحمی.
هر بار این شما بودید که خانه را از نو می‌‌چیدید و حالا که نیستید فقط منم که حق این کار را دارم. نمی‌گذارم حتی یک دانه‌ی برنج سر جایش بماند.
هرگز فراموش نمی‌کنم که خاطراتم را تک تک فروختید و حتی خاطرات جدیدی که خودتان خریده بودید را...
حالا من مانده‌ام و همه‌ی خاطرات شما، اصلاً هیچ‌کدام را نمی‌چینم. همه را ریخته‌ام وسط اتاق و یک ظرف خالی نفت. منتظرم این سیگار لعنتی تمام شود...

وقتی که چشمانم را باز کنم، مرده‌ام!

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها: داستان