تو
آخرین برگی پاییزی
نقاشی شده بر
پنجره ی خانه ی تنهایی من
دِی در اندیشه ی یک نسل کشی
برگ ها همه قربانی کشتاری جمعی
و تو سبز تر شده ای از سبز بهار
حالا که بهار
رقص کنان
آمده در طول مسیری پر برف
هی به دنبال تو و پنجره ام می گردد

جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ایلیا نظرات ()

 اینم یه شعر تازه که فقط یک روز از گفتنش میگذره:

 

آن شبان خواب است و گرگی در رمه
بره آگه گشته ما قبل همه
ای شبان آگه نه ای از حال ما؟
یا بود امید تو چنگال ما؟
کی بود ما را سلاح تیز و سخت؟
شاخ بز را هم که کردی تختِ تخت
فرق باشد بین چنگ و چنگ او
چون شکار است اینکنون آهنگ او
خفته ای یا خود زنی بر خواب ناز؟
یا مثال خواب خرگوشی است باز؟
بره چون نومید شد از آن شبان
رو بگردانید سوی دیگران
گر که دنیا را برد آبی فزون
این شبان خوابیده از ترسش کنون
چاره باشد همدلی و اتحاد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد
گر که ریزد خون ما با یکدگر
کم نگردد اتحاد ما دگر
گرگ ما هم گرگ باران دیده بود
غلبه بر شیری، ز یاران دیده بود
قصه ای دیگر بیامد یاد او
قصه ی ماهی سیاه کوچولو
چون که جمع بی نفوذی را بدید
از شکار گله هم پا پس کشید
لقمه ای بی دردسر را دیده بود
درکناری همچنان خوابیده بود
من ندیدم عاقبت او خورده شد
یا ذلیلانه اسیری برده شد
بس که شعر ما مدرن است و جدید
خود نتیجه گیری آخر کنید...

 

 

جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

شب
شب
شب
در این شب لعنتی
چشمک ستارگان
صدا دارد
حتی پای جیرجیرک‌ها
روغن کاری می‌خواهد
امشب مورچه‌ها
همه با هم فریاد می‌زنند
منتظرم صبح فرا رسد
شاید نخوابیدنم
دلیلی موجه پیدا کرد

 

 

جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

 

نگاه تو
در این سرمای بی پدر
در پس این کوره راه
میان شبی
که صبح نمی شود
و لالایی اش
صدای گرگ هایی است
گرسنه
در میان کوران برف
برای منِ هزار سال نخوابیده
چراغی است گرد سوز
در دستان پیرمردی آشنا
که جز دست های پینه بسته ی مهربانش
نمیشناسیش
جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

 

وقت سوار شدن به اتوبوس
شدیداً به تو فکر می کردم
سی سنت کرایه را دادم
گفتم: دو نفر!
یادم نبود تنها هستم!


ریچارد براتیگان

دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

شبِ من
هزار سال.
هر سال
سیصد و شصت و پنج شب.

شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

 

به نام ...
قهرمان داستان
به نویسنده
خیانت کرد...
پایان.

یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط ایلیا نظرات ()

سلام!

این بار یک شعر فارسی کرمانشاهی برای شما انتخاب کردم از خودم که همراه با فایل صوتی برای شما اینجا می‌گذارم. خواننده‌ی آهنگ هم مرحوم لرنژاد هستند.

 

دور ما یه روزگاریه خفن

                                             آدما یا کر شدن یا که خفن

هیچ کسی از ما نپرسیده که هی!

                                             کی میای؟ یا کی میری توی کفن؟

کل دنیامان شده دلواپسی

                                             قرض ایی یا طلب میرزا حسن

هی دیه از عاشقیامان نگو

                                             پر شد از دووز و کلک با فوت و فن

او یکی کردش دکان و کاسبی

                                             ایی یکی داد میزنه: دل صد تومن!

هرکی از ما دل برید و کند و رفت...

                                             ما که درویشیم ضرر کرده خفن.

 

 

 

شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط ایلیا نظرات ()

سلام!

امروز باز هم یازدهم اردیبهشت بود. روزی که عموی من و دو همرزم دیگرش شهید شدند، زیر سنگین‌ترین شکنجه‌های ساواک.

من هنوز هم که گاهی به این فکر می‌کنم که چطور ممکنه کسی ٢ روز شکنجه بشه و حرف نزنه و حتی از گفتن اسمش به ساواک هم خودداری کنه یه کمی برام غیر قابل تصوره. گاهی تصور می‌کنم که من اونجام و قراره حرف نزنم یعنی ممکنه بعد از اولین سیلی هنوز دهنم بسته باشه؟ حالا ناخن کشیدن و خیلی شکنجه‌هایی که "تهرانی" ( شکنجه گر معروف ساواک و کسی که این ٣ نفر رو شکنجه کرده) بعدا در موردش حرف زده، بماند.

زیاد قصد ندارم طولش بدم چون قبلا تقریبا کامل در موردش نوشتم. فقط یه شعر که پارسال گفتم و دوست دارم فکر کنم که لایق اینه که به این ٣ شهید تقدیم بشه.

 

وقتی می‌رفتی

گفتی:

"رنگ خورشید

از زرد مداد رنگی بچه‌هاست"

حالا که جنازه‌ی خونین تو را

بر دوش می‌کشم

انگار بچه‌ها

با رد خون تو

نقاشی می‌کشند.

 

 

پ.ن١: نوشته‌های اردیبهشتی سال‌های قبل: ٨٣،٨۴،٨۵،٨۶

پ.ن٢: در جستجویی که کردم خلاصه‌ای پیدا کردم از کتاب "شکنجه گران می گویند" تالیف قاسم حسن پور، در مورد دستگیری و شهادت این ٣ شهید:

"سیانور را به جای قرص مسکن به خورد مبارزان دادم... زمانی که در سال ۵۵ به کمیته اوین منتقل شدم آنها روی سعید کُرد قراچورلو، دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران که از مدتها قبل تحت تعقیبشان قرار داشت کار می کردند... در آخرین مکالمه تلفنی سعید با پدرش، معلوم شد که او برای عید به خانه خواهد رفت. به همین مناسبت از چند روز قبل از عید به وسیله تیم تعقیب و مراقبت، از منزل والدین او مراقبت و در نتیجه سعید مشاهده و تحت تعقیب قرار گرفت. او با یکی دیگر از دختران همکلاسش به نام خانم افخم احمدی امیری رابطه گروهی داشت... فکر می کنم در تاریخ ۱۵ یا ۱۷ اردیبهشت سال ۵۷ بود که سعید کرد قراچورلو، محمود وحیدی و محمدرضا کلانتری دستگیر و من و سعید مودب میرفخرائی معروف به سعیدی خود را آماده بازجویی کردیم. با توجه به اینکه تقریبا از اوائل سال ۵۶ نیز دستور داده بودند کسی شکنجه نشود ما مشغول بازجوئی اولیه مثل اخذ مشخصات بودیم که ازغندی گفت دستور داده اند این افراد تحت فشار واقع تا اطلاعاتشان را بدهند و خودش هم به محل بازجویی آمده بازجویی با زدن کابل بر کف پای آنها با شرکت هر سه نفر ما انجام شد ... بعد از دو روز، ازغندی گفت چون قرار است هیئتی از طریق صلیب سرخ به اوین بیاید، دستور داده اند این سه نفر کشته شوند... پس از آنکه لباس های این سه نفر را تنشان کردیم، سوار آمبولانسی که از ساواک تهران با اطلاع فرنژاد معروف به دکتر جوان آورده شده بود، نمودیم. ماشین را پشت زندان اوین... نگهداشتیم... پس ما سه نفر به کثیف ترین جنایت دست زدیم و قرص های سیانور را که توسط سجده ای از کمیته مشترک داده شده بود به آنها دادیم و گفتیم قرص مسکن است بخورید!! آنها هم بدون اینکه سوالی کنند یا اعتراضی داشته باشند، قرص ها را خوردند. وقتی قرص ها را دادیم درب عقب ماشین را بستیم و دیگر جرات نگاه کردن به آنها را نداشتیم... رفتیم بیمارستان شهربانی و جنازه هایشان را تحویل سردخانه دادیم. دو نفر از بهشت زهرا آمدند و من خودم دیدم اینها را گذاشتند توی آمبولانس و بردند. به احتمال قوی باید در بهشت زهرا مدفون شده باشند. نمی دانم به نام حقیقی دفن شدند یا نه. فکر نمی کنم به نام حقیقی باشد چون جواز دفن و این چیزها را هم خود کمیته باید می گرفت... حقیقت تلخ است، اما باید گفت، حقیقت شرم آور است ولی با صداقت باید گفت، حقیقت می سوزاند و آتش می زند ولی باید سوخت و گفت. من آنچه را که می دانستم گفتم و امیدوارم که حداقل محل دفن آنها با راهنمایی هایی که قبلا کرده ام پیدا شده باشد، تا مادرانشان حداقل بر سر قبرشان اشک بریزند." (صفحات ۲۲۵ تا ۲۲۸).

پ.ن٣: یک لینک دیگر از همین نویسنده با نام شکنجه گاه مخفی ساواک

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

در اولین روز کاری رسمی کشور ( که مدارس باز شدند البته نه کامل ) سلام!

امیذوارم سال خوبی داشته باشین و سال ٨٩ سال پر بار و پر از موفقیتی باشه. 

بعد از همان یک روز برفی هر چه منتظر شدیم برف نیامد پس ما هم نیامدیم.

ولی حالا که بهار آمده هیچ راهی نیست جز به‌روز کردن. آن هم با شعری از خودم که اولین شعر سال جدیده و تقریباً داغ داغ چون ٢-٣ روز بیشتر از گفتنش نگذشته.

 

برای دیدن عکس بزرگ روی آن کلیک کنید

 

جوانه‌ها پشت در منتظرند.

سال نو شما ...

مبارک پارسال را هنوز نگفته‌ای.

روز من دیگر نو نشد.

بوی نویی خاطراتت را

تا زده‌ام درون صندوقچه‌ای

کلیدش را

عمداً گم کرده‌ام.

اگر کسی خاطراتت را می‌پوشید،

هیچ خیاطی

بوی نویی آن را

نمی‌توانست بدوزد.

 

  

شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

دو تا طرح جدید از خودم که حال و هوای شبیه به همی دارند.

١- پرندگان دلم

    کوچ کردند...

    نگاهت 

    زمستان آورد.

 

 ٢- یخ زدنم

     طولانی نبود...

     هوای دلت

     خیلی سرد بود.

  

شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

سلام!

این هم یک "طرح" یا به قول چشم بادامی‌ها "هایکو" :

 

صدایت

از گوشم،

خیلی زود رفت...

حلزون گوشم

سریعتر شده.

 

 

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

سلام!

خبر خوب اینکه «هوای هرات» اثر شاعر خوب هم استانی و موفق « علی الفتی» منتشر شد. قبلا هم در مورد کتاب «گرمه‌شین» او اینجا نوشته بودم.

شعری را که این بار برای شما انتخاب کرده‌ام از دوستی عزیز و با ارزش است به نام جعفر عسگری که در اصل از دوستان پدر و داییم است و قبلا از او مطلبی در مورد عمویم گذاشته بودم.

این بار او لطف کرد و در جواب شعر قبلی که در مورد داییم بود شعری نوشت و با زنده‌کردن یاد و خاطره‌ی او به من داد که خیلی باعث دلگرمی و خوشحالی شد.

 

عمر که به زندگی نیفزود

نه نکوست

زندگی عشق است

و مرگ دشمن خوست

میمرم بعد مرگ تن

باز صد بار

که عشق بازم

برفروزم زندگانی

نبینم مرگ دوست

 

 

شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

صاحب این عصا...

دیروز احتمالاً مُرد.

روز قبلش که با هم راه می‌رفتند،

عصا به او محتاج بود...

__________________________

چند روز پیش یکی دیگه از دائی‌هام هم رفت.

این روز‌ها به شدت این بیت توی ذهنم در حال تکراره:

من کور خه‌م بیم، وه خه‌م بیم پیدا

خه‌م نافم بری، خه‌م ناوم نیا.

یعنی:

من پسر غم بودم و از غم زاده شدم

غم نافم را برید(با غم نافم را بریدند) غم مرا نام نهاد.

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()

سلام!

سال نو شما مبارک. هرچند دیره ولی خوب وظیفه‌س که تبریک بگم.
این هم یک شعر کوتاه در مورد بهار:

 

زندگی برگ برگ فریاد شد
و فریاد‌‌ها دسته دسته روئیدند
از دل خواب زده‌ی زمین
تا نتوانی بگذری از تازه‌ترین تکرار
مجنون‌ترین عروس زندگی...

 

سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها: شعر فارسی

همه‌ی پل‌ها کاش
روی جریان پر از آبی بود
همه‌‌ی پل‌ها کاش
سوی سر سبزی جنگل می‌رفت
همه‌ی پل‌ها کاش
وصل می‌کرد دو آبادی را
در عرض زمین
و دو انسان
اصلا همه‌ی آدم‌ها را
در طول زمان
و گذرگاه دل خسته‌ی آدم‌ها بود
کاش ما پل بودیم...

                                                      جعفر کاشانی

 

 

جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط ایلیا نظرات ()
تگ ها: شعر فارسی