نگاه تو
در این سرمای بی پدر
در پس این کوره راه
میان شبی
که صبح نمی شود
و لالایی اش
صدای گرگ هایی است
گرسنه
در میان کوران برف
برای منِ هزار سال نخوابیده
چراغی است گرد سوز
در دستان پیرمردی آشنا
که جز دست های پینه بسته ی مهربانش
نمیشناسیش
/ 6 نظر / 14 بازدید
سونیا

عجب حسی داشت داداش. آورین آورین [دست]

هانی

ها ای نگاه کی بید که این قدر نافذ بید.بکوش عظمت در نگاه تو باشد.چه نگاه عظیمی داره طرف خخخخ[تعجب]

فرید

woooooooooooooooow [دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

وریا

خوشمان آمد، خوب بود داشی!

فرهنگ'

کودکان دیریست در خوابند در خواب است عمو نوروز . . فکر و ذکرت شده خواب. خ خ خ خ

سونیا

انقدر ایی پست اینجا ماند که دیگه حسش رفت داداش[نیشخند]